تبليغاتX
زمزمه
منشور

 

من،

     خیره در نور،

                    در منشور ...

...

دیروز

        _ چون دو واژه به یک معنی _

از ما دوگانه،

                 هر یک

                           سرشار ِ دیگری

اوج یگانگی.

 

و امروز

           چون دو خط موازی

در امتداد یک راه

                      یک شهر

                                   یک افق

بی نقطه ی تلاقی و دیدار

حتی،

در جاودانگی.

                                          محمدرضا شفیعی کدکنی

...

معلم می گفت:

                     دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند!

اما ...

نور، در دل منشور می شکند!

دو پرتو نور موازی، روزی به هم خواهند رسید ...

...

  هیچ خطی، هرگز آنقدر صاف نیست که روزی، در نقطه ای گره نخورد! 

                                                                                      منوچهر آتشی

...

پ.ن: نور همواره راه راست را می رود، حتی زمانی که راهش راست نیست!

 

نور در منشور

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت2:43توسط زمزمه |
شمس الشموس
...

در بیایان خطا گم کرده ام راه نجــات     ضامن آهویی و آهوی سرگردان منم

می خواستم بنوسیم اما... خودت بهتر می دانی... 

در کوی نیک نامان ما را گــذر ندادند         گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

"میلاد امام رضا (ع) مبارک! "

...

8آبان

به یاد قیصر امین پور

آفتاب مهربانی، سایه ی تو بر سر من

ای که در پای تو پیچیده ساقه ی نیلوفر من

با تو تنها، با تو هستم ای پناه خستگی ها

در هوایت دل گسستم از همه دل بستگی ها

در هوایت پر گشودن باور بال و پر من باش

شعله ور از آتش غم، خرمن خاکستر من باش

ای بهار باور من، ای بهشت دیگر من

چون بنفشه بی تو بی تابم بر سر زانو سر من

بی تو چون برگ از شاخه افتادم

سرد و سرگردان در کف بادم

گرچه بی برگم گرچه بی بارم در هوای تو بی قرارم

برگ پاییزم بی تو می ریزم 

نو بهارم کن... نو بهار

...

دو سال گذشت... روحش شاد

 

7آبان

به یاد کوروش کبیر

دیروز، هفتم آبان، روز جهانی کوروش بزرگ و روز بزرگداشت حقوق بشر بود!

منشور حقوق بشر کوروش کبیر

...

+نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت16:2توسط زمزمه |
ساعت شنی

...

به ساعت شنی نگاه می کنم...

زمان می گذرد...

دیروز، ما زندگی را به بازی گرفتیم امروز، او ما را... فردا ؟...

دلم تنگ است... برای گذشته، برای آینده و برای حالی که می گذرد...

دلم تنگ است ...

برای روزهایی که گرچه غم کنج دلمان خانه داشت، اما شادی را فراموش نمی کردیم و گرچه اشک در چشمانمان حلقه زده بود، اما خنده را از لب هایمان نمی گرفتیم...

روزهایی که گرچه ریا بود، اما صادقانه دوست می داشتیم و هرچند دلیل بود، اما بی دلیل عشق می ورزیدیم...

بهانه بود برای توقف، برای ماندن و نرفتن، اما باز می رفتیم، می رفتیم تا برسیم به آن چه که باید...

روزهایی که سوسوی ستاره ای دور ما را به شوق می آورد و تنها چکیدن شبنمی از گلبرگی سرخ، زندگیمان را پویایی می بخشید...

روزهایی که سیاهی بود، اما بر سقف و دیوار دلمان و ذهنمان رنگ سپید زده بودیم ... و آن زمان بود که با دلهایمان شعر سپید می گفتیم و هر آن چه را که سپید بود می شنیدیم...

روزهایی که من و رویاهایم دور نبودیم... رویایم واقعی بود و واقعیت، رویای من... اما این روزها رویاهایم از جنس حبابند... همین که به آن ها می رسم...  ناپدید می شوند، نابود می شوند... حباب رویاهایم زود می ترکد... واقعیت ها هم از جنس شیشه اند... و این روزها سنگ ها چه فراوان شده...

آن روزها با خدایم زیر باران قدم می زدم، می رفتیم تا به رنگین کمان برسیم... بر رنگین کمان سوار می شدیم... در چشم های هم دیگر زل می زدیم... من در چشم های آبی خدا جز عشق نمی دیدم... عشقی که روزی امانتی بود درنزد من... امانتی که حتی امروز که سال ها گذشته، سنگینی اش را بر دوش هایم حس می کنم... اما نمی دانم او در چشم های من چه خواند... زیرا هرگز این راز را حتی به رمز به من نگفت... و پاسخش تنها لبخندی غم انگیز بود و در قعر نگاهش اندوهی موج می زد... امروز دلم برای خدایم تنگ شده... شاید اگر دوباره دیدمش او را نشناسم... مگر از اندوه چشمانش...اگر بر من نگاهی اندازد... حتی برای لحظه ای..

امروز دلم برای  "او" بیش از همه تنگ شده... همان که در سیاهی، دستانم را رها کرد و رفت... در دل ِتاریکی ناپدید شد، گم شد و دیگر بازنگشت و من به دنبالش نرفتم... دلم برای "خودم" که امروز "او" می خوانمش تنگ شده... این روزها هر عابری که می گذرد نشانی "خودم" را از او می پرسم... من متنظرم، منتظر رهگذری که با فانوسش این سیاهی را پایان بخشد... می ترسم که او گذشته باشد، رفته باشد و من برای همیشه در تاریکی خودم بمانم... می ترسم که فانوسش را از من پنهان کرده باشد...می ترسم که  او را نیافته باشم... نشناخته باشم...می ترسم!

مرا دریاب!

آخرین دانه های شن هم فرو ریختند...

و زمان تمام شد...

...

بر می گردم

با چشمانم

که تنها یادگار کودکی منند

آیا مادرم مرا باز خواهد شناخت؟

 ...

پ.ن: خداوند لبخند زد و لبخند او دختر آفریده شد. لبخند زیبای خداوند، روزت مبارک!

 

+نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت22:49توسط زمزمه |
پله پله تا ملاقات خدا
 

                    به مناسبت ۸ام مهر، روز بزرگداشت مولانا

...

حیلت رهـا کن عاشقـــــا دیوانـه شــو دیوانـه شــو

و انــــدر دل آتـــش درآ پروانــه شــو پروانــه شـــو

هم خویش را بیگانـــه کن هم خانـه را ویــرانــه کن

وآنگه بیـا بـا عاشقـان هم خانه شـو هم خانه شــو

رو سینه را چون سینه​هــا هفت آب شو از کینه​هــا

وآنگـــه شراب عشق را پیمانــه شــو پیمانــه شـو

باید که جمله جـــان شوی تــا لایــق جانان شـــوی

گر سوی مستان می​روی مستانه شو مستانه شو

آن گوشـــوار شـــاهدان هم صحبت عـــارض شـده

آن گوش و عــارض بایدت دردانــه شـو دردانــه شـو

چون جـــان تـو شــد در هوا ز افسانـــه شیرین مــا

فانی شو و چون عاشقان افسانـه شو افسانـه شو

تــــو لیلــــــه القبــری برو تا لیله القـــدری شـــوی

چون قـــدر مــــر ارواح را کاشانـه شو کاشانــه شو

اندیشـــه​ات جایـــی رود وآنگــه تو را آن جــا کشــد

ز اندیشــه بگذر چون قضا پیشانــه شو پیشانـه شو 

قفلــی بــود میـل و هــوا بنهــاده بــر دل​هــای مــا

مفتـــاح شــو مفتـــاح را دندانــه شـو دندانــه شــو

بنواخــت نـــور مصطفـــی آن استـــن حنـــانـــه را

کمتر ز چوبــی نیستــی حنانــه شــو حنانــه شــو

گویــد سلیمــان مر تـو را بشنـو لســان الطیــــر را

دامــی و مــرغ از تو رمد رو لانـه شـو رو لانــه شو

گـــر چهره بنمایــد صنــم پر شـو از او چون آینــــه

ور زلف بگشـاید صنـــم رو شانه شو رو شانه شـو

تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی

تا کی چو فرزین کژ روی فرزانــه شو فرزانـــه شو

شکرانــه دادی عشق را از تحفـــه​هــا و مــال​هــا

هل مــال را خود را بده شکرانـه شو شکرانـه شو

یک مدتــی ارکـــان بـــدی یک مدتــی حیوان بــدی

یک مدتی چون جـان شدی جانانـه شو جانانـه شو

ای ناطقه بر بــام و در تــا کی روی در خـــانــه پـر

نطق زبــان را ترک کن بی​چانـه شـو بی​چانـه شـو

...

پ.ن : آن خطاط سه گونه خط نوشتی:

          یکی، او خواندی و لا غیر؛

          یکی را، هم او خواندی، هم غیر؛

          یکی، نه او خواندی، نه غیر!

          سیم خط منم...

                                                                       شمس تبریزی

+نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت1:8توسط زمزمه |
باران
 

باران می بارد...

موسیقی آن را می شنوم...نوای دل انگیزش به گوش جان می رسد...و مفاهیم ژرف آن را تنها دل درک می کند و بس... راستی، نغمه ی باران در کدامین دستگاه نواخته می شود؟... ماهور؟...یا شور؟... یا...؟ نمی دانم!... این یک راز است... رازهایی هستند که باید تا ابد سر به مهر بمانند... و هر قطره ی باران سری است از بی کران دریای اسرار آسمان ها!

لطافت، صداقت و بی کرانگی را نخستین بار در باران حس کردم، دیدم و یافتم ... و آن زمان فهمیدم که چرا هر که لطیف و صادق و بی کران است، چشم هایش بارانیست...

شخصی می گفت: "وقتی باران می بارد در نمودار مکان - زمان، این زمان است که متوقف می شود و مکان تا بی نهایت امتداد می یابد و گسترده می شود..." آری! این جا فیزیک گنگ می شود...در این جا متافیزیک است که حکم میکند... حتی اگر تو نبینی...حتی اگر باور نداشته باشی!

...

ای باران! ببار...من در انتظار رنگین کمانی هستم که از پس ِ تو می آید...رنگین کمان امید!...

رنگین کمان!... چه پدیده ی شگفتی!... یک حقیقت مجازی!... زیبایی که با سرانگشتانت حس نمی کنی... چشم هایت را نوازش می دهد... مرا یاد بهشت می اندازد...انگار با دنیای ما جور در نمی آید... شبیه رویایی ست غریب! و یا شاید هم قریب! چه کسی می داند؟؟...

ترکیبی از رنگ ها!...رنگ هایی که هر کدام رمزیست، رازیست، از رازهای هفت گانه ی جهان... رازهایی که تنها قطرات باران می دانند و آفتاب...

...

باران!

        من کویرم!

                    بر من ببار!

...

من می ترسم، می ترسم از روزی که آنقدر کویر شوم که باران را از یاد برم!

ببار ای باران!

                  ببار!

...

بخشش

ارامــــــش

رهایـــــی

الایــــــش

نیایـــش

...

...

...

پ.ن: عید فطر مبارک!

 

+نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت3:22توسط زمزمه |
فانوس

 

               آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

               یـا رب این تاثیـــــر دولـت در کدامیـن کوکب است

...

" ... جملگی ملائک را در آن حال انگشت تعجب در دهان تحیر بماند. الطاف الوهیت و حمکت و ربوبیت به سر ملائکه فرو می گفت: "إنی أعلم و ما لا تعلمون" شما چه می دانید ما را با این مشتی خاک از ازل تا ابد چه کارها در پیش است؟ روزکی چند صبر کنید تا بر این مشت خاک دست کاریِ قدرت بنماییم تا شما در این آینه نقش بوقلمون بینید. "إنی جاعل فی الارض خلیفه" من در زمین، حضرت خداوندی را نایبی می آفرینم. چون او را بر تخت نشانم، جمله او را سجود کنید."

و جملگی سجده کردند... جز ابلیس ِ پر تلبیس...

"ای فرزند آدم! من به خاطر تو شیطان را طرد کردم. اما تو او را دوست خود گرفتی و به اطاعت او در آمدی؟! "

...

...

نَسَیَ... فراموش کردم... به یاد ندارم... " ألست بربکم؟ قالوا: بلی " ... روز ألست را از یاد بردم...روزی که خدایی با بنده اش پیمان می بندد... از یاد بردمت آن روز که زیر درخت، دستم را برای چیدن سیبی دراز کردم... فراموشت کردم که راضی شدم برادرم را بکشم... اما پیش از آن که تو را از یاد برم، خود را، انسان را فراموش کردم... خویشتن را گم کردم... ریشه ام از فراموشیست...انسانم...

گمان می کردم همین که بر زبانی، همین که نامت را می شنوم یعنی از یاد نرفته ای، از یاد نبردمت... یعنی هستی... بر زبانم بودی اما نه در دلم...آنقدر دلم را پر کرده بودم از تهی ...از پوچ... از غیر تو که دیگر جایی نبود برای تو... آنقدر مشغول نیستی بودم که زمانی نماند برای هستی ... آنقدر در بیابان ماندم که باران را از یاد بردم...گل را، لطافت را و عشق را...همه را گم کردم...

از تو روی برگرداندم...

گناه...قتل...دروغ...غرور...حسد...نفرت...کینه...ریا...و...

و ندا دادی که: "اگر روی گردانان از من چگونگی انتظارم برای آنان، مدارایم با آنان و اشتیاق مرا به ترک معصیت هایشان می دانستند، بدون شک از شوق آمدن به سوی من می مردند و بند بند وجودشان از محبت من از هم می گسست."

گفتی: "الذین تابوا ...... فاولئک أتوب علیهم و أنا تواب الرحیم"

و باز هم گفتی: "أدعونی أستجب لکم"

و من نشنیدم... که گوشم پر بود از سخنان شیطانی... صدایت نمی کردم و منتظر پاسخ بودم...طلب نمی کردم... و شکایت می کردم که چرا نیستی...چرا نمی بینمت... کجایی؟... نگاه نمی کردم و آیه ای، نشانه ای می خواستم...

و براستی تو هنوز از من ناامید نشده ای؟؟؟ هنوز امیدوار به بازگشت هستی؟ قرن هاست که فرشتگانت هر روز می آیند و طومار گناهانم را نشانت می دهند، دفتر سیاهم را در برابرت می گشایند و تو باز هم منتظر آمدنم مانده ای؟؟؟...باز هم به سویم باز می گردی...باز هم در را برویم می گشایی...اسمم را صدا می زنی...به خانه ات مهمانم می کنی... عفو می کنی و می بخشی... و من... دوباره از نو همه را به فراموشی می سپارم.. همه را گم می کنم...دیگر بس است...اگر تو خسته نشده ای اما من خسته ام...

 

   می خواهم باز گردم...

          این جا تاریــک است...

                در دلم فانوسی روشن کن!

 

        بازآ بازآ هـر آن چه هستی بازآ     گر کافر و گبر و بت پرستی بازآ

       این درگه، درگه نومیدی نیست    صد بار اگر توبـه شکستــی بارآ

 

+نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت23:10توسط زمزمه |
قلب
 

به رگی از این انسان، پاره ی گوشتی آویخته شده که آن شگفت ترین چیزی است که در اوست و آن قلب است. که برای آن اوصاف پسندیده و صفات ناپسندیده ای است بر خلاف آن ها.

اگر امید و آرزو به آن رو کند، طمع و آز خوارش می گرداند، و اگر طمع در آن به جوش آید، حرص تباهش سازد، اگر نومیدی به آن دست یابد، حسرت و اندوه می کشدش، و اگر غضب و تندخویی برای آن پیش آید، خشم به آن سخت گیرد، اگر رضا و خشنودی آن را همراه شود، خودداری (از ناپسندیده ها) را فراموش نماید، و اگر ترس ناگهان آن را فراگیرد، دوری جستن (از کار) مشغولش سازد، اگر ایمنی و آسودگی آن فزونی گیرد، غفلت آن را می رباید، و اگر به آن مصیبت و اندوه رخ دهد، بی تابی رسوایش نماید، اگر مالی بیابد، توانگری یاغیش کند، و اگر بی چیزی آن را بیازارد، بلا و سختی گرفتارش کند، اگر گرسنگی بر آن سخت گیرد، ناتوانی از پا درآوردش، و اگر سیری آن بسیار گشته و از حد بگذرد، شکم پری به رنج اندازدش، پس هر کوتاهی از حد، آن را زیان رساند و هر بیشی از حد، آن را تباه گرداند.

                                                "نهج البلاغه ، حکمت 105"

+نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت3:54توسط زمزمه |
خاموش
 

وقتی شمعی را فوت می کنیم شعله اش کجا می رود؟!

 

شمع خاموش 

فقط یه فوت... و تمام! اما....

...

گفت که تو شمع شدی، قبله ی این جمع شدی

جمـــع نیم، شمـــع نیم، دود پراکنـــده شـــدم

                                                                  مولانا

+نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت16:29توسط زمزمه |
...

...

...

اینم حذف کردم تا دیگه ناراحت نشی...

...

+نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت18:12توسط زمزمه |
نگاهی به آسمان

...

كنار دريا، با آب همزبان بودم .

ميان توده رنگين گوش ماهي ها،

ز اشتياق تماشا چو كودكان بودم!

به موج های رها شادباش مي گفتم!

به ماسه ها، به صدف ها، حباب ها، كف ها،

به ماهيان و به مرغابيان، چنان مجذوب،

كه راست گفتی، بيرون ازين جهان بودم .

...

نهيب زد دريا،

كه : - « مرد !

اين همه در پيچ تاب آب مگرد!

چنين درين خس و خاشاك هرزه پوی، مپوی!

مرا در آينه آسمان تماشا كن!

دری به روی خود از سوی آسمان واكن!

دهان باز زمين در پی تو می گردد!

از آنچه بر تو نوشته ست، ديده دريا كن!

زمين به خون تو تشنه ست ، آسمانی باش!

بگرد و خود را در آن كرانه پيدا كن ! »

                                               فریدون مشیری

...

پ.ن۱: در آسمانی ترین ماه، به آسمان نگاهی بینداز، هرچند کوتاه، هر چند گذرا. شاید با نگاهی، به آسمان پرواز کردی!

آسمان را دریاب!

پ.ن۲: امروز تولد خیلی هاست، اول همه تولد "ابن سینا"، بعد تولد دایی ام، تولد سارا و تولد مارال و فردا هم تولد سحر! تولد همشون مبارک!!! روز پزشک رو هم به همه ی پزشک های واقعی - اون هایی که الکی سوگند نخوردند-  تبریک میگم!

 

+نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت1:20توسط زمزمه |